Wednesday, 13 December 2017
چهارشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۶

چرا ما ایرانیان نسبت به خود عیب‌جوییم؟ «ما ایرانی‌ها مرده‌پرستیم»، «ما ایرانی‌ها قانون‌گریزیم»، «ما ایرانی‌ها ریاکاریم»؛ بی‌شمارند عباراتی از این دست که در موقعیت‌های مختلف در نکوهش خود به کار می‌بریم. از این بیشتر آن چیزی است که در حین دیدن فعلی نابهنجار زمزمه می‌کنیم؛ «ایرانی هستیم دیگر» یا «از ماست که برماست» و به این ترتیب رفتارهای ناشایست را به کل تاریخ و جغرافیای ایران تعمیم می‌دهیم.

به گزارش مینوخبر به نقل از ایران آنلاین گاهی هم در تایید انتقادمان، آن را از قول دیگران، مثلا فلان سیاح اروپایی یا فلان مهندس ژاپنی، نقل می‌کنیم. عجیب آنکه برخی جامعه‌شناسان و عالمان علوم انسانی فهرستی از این عیوب را، گاه حتی بی‌ذره‌ای تعمق بیشتر، به نظریه و کتاب تبدیل کرده‌اند و از آن جالب‌تر که ایرانیان از این قبیل کتاب‌ها به سرعت استقبال می‌کنند. درحالی که غالبا وقتی «ریاکاری» را تظاهر بیمارگونه صفتِ فرهنگی «رندی» در ایرانیان توصیف کردم که در صورت سالمش باعث صیانت از فرهنگمان شده، از سوی غالب مخاطبین متهم به خوشبینی شده‌ام؛ گویی در قبال این همه انتقاد، هرگونه مدح و تعریفی به سرعت واکنش و انکار عمومی را برمی‌انگیزد.
چرا ما ایرانیان تا این اندازه دوست داریم خود را به باد انتقاد بگیریم. معمولا نمی‌شنویم فرانسوی‌ها، بلژیکی‌ها یا انگلیسی‌ها آنقدر درباره عیب‌های جامعه خود سخن بگویند و اگر چیزی در هزل و هجو می‌گویند بیشتر درباره دیگران است و کمتر درباره خودشان؛ سوئدی‌ها و فنلاندی‌ها یکدیگر را به باد مزاح می‌گیرند، کشورهای شمال اروپا جنوبی‌ها را مسخره می‌کنند یا فرانسویان خلقیات انگلیسی‌ها را نقد کرده و به‌عکس، ولی کمتر خود را سرزنش ‌می‌کنند. پس چرا ما خصوصا وقتی در جمعی غریبه‌ایم برای اینکه باب صمیمت و همدلی بگشاییم، صحبت‌های‌مان را از اوضاع آب‌وهوا و شرایط سیاسی آغاز و به شمردن عیوب ایرانیان ختم می‌کنیم. البته نیت‌ هریک از ما در عیب‌جویی مشابه نیست؛ برخی به این شیوه خود را از اتهام مبری می‌کنیم، برخی منصف جلوه می‌کنیم و البته معدودی از ما نیت اصلاح داریم. در هر صورت گویی ترازویی در ذهن داریم که در یک کفه‌اش رویایی از ایران و ایرانی بودن است که لابد روزگاری محقق شده و در کفه دیگرش وضعیت فعلی‌مان. چنانکه گهگاهی ابراز تاسف ما با برشمردن مزیت‌های ایران همراه می‌شود؛ «کشوری که اینقدر جوان دارد»، «کشوری که چنین فرهنگ و سابقه‌ای دارد»، «کشوری که این همه ثروت و غنا دارد» و... اینها یعنی ما از ایران توقع بهشت داریم ولی عجالتا ساکن جهنمیم. اما آن بهشت در کجا و کی محقق شده است.
حافظ شیرازی نیز همچون ما، مردم زمانه‌اش را سرزنش کرده: «جهان به مردم نادان دهد زمام مراد/ تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس». او از آن بابت که به مراد نرسیده، دیگران را متهم به قدرناشناسی می‌کند. ولی آیا این همان حافظی نیست که بیش از هر شاعر دیگری با فرهنگ ما عجین است، این همان حافظی نیست که همه ما دیوانش را در خانه، بر سر سفره هفت‌سین، سفره شب یلدا و حتی سفره عقد داریم و وقتی عزم مهاجرت می‌کنیم پیش از هر چیز دیگر در چمدان می‌گذاریم. این همان حافظی نیست که اشعارش را بر سر چهارراه‌ها می‌فروشیم و خلاصه در همه‌جا و همه حالی همراه ما است. اصلا حافظ خودِ به بیان درآمده ما ایرانیان است نه شاعری در شیراز. حواس‌مان نیست که آنچه می‌استاییم حافظی است که همه ایرانیان در این چند سده در پدید آوردنش مشارکت داشته‌اند و آنقدر اشعارش را صیقل داده‌اند که آن را هم‌شأن طبع بلندشان رفعت بخشیده‌اند. برای همین است که سخنانش بر دل می‌نشیند و خواندنش همچون حدیثِ نفس حال همه ما را خوب می‌کند. این میسر نمی‌شد اگر ایرانیان حافظ را «نقد نمی‌کردند». نقد کردن در این معنی اصطلاح دقیقی است: ظاهر ساختن عیوب و محاسن، تا محاسن بماند و عیوب مرتفع شود. جامعه‌ای که دایما خود را نقد می‌کند آنقدر خود را می‌پالاید تا چیزی ارزنده از خود باقی گذارد. شاید چیزی که بعد از اینهمه پالایش، مقبولِ طبعش قرار می‌گیرد جز اندکی نباشد ولی همین اندک ماندگار می‌شود؛ درست همچون جواهری پرعیار که معیار توقع نسل‌های بعد از خودشان است.
وقتی حافظ و فردوسی و سعدی و مسجد شیخ‌لطف‌الله و آیین نوروز را دستاوردهای خود می‌دانیم و در یک کفه ترازو قرار می‌دهیم، طبعا از خود متوقع می‌شویم و از اینکه به سهم خود یادگاری‌هایی ملی و جهانی باقی ‌نگذاشته‌ایم، روزگار خود را شماتت می‌کنیم. ازقضا این همان شیوه‌ای است که همواره سبب شده به صید کم قناعت نکنیم و حتی حافظ را هم اعتلا بخشیم؛ به سخن دیگر در پسِ اینهمه عیب‌جویی نوعی کمال‌جویی نهفته است؛ ترسیم افقی دور ولی قابل دستیابی. کمال‌جویی از صفات فرهنگی ما ایرانیان است و حتی در اوج بدگویی و شرمساری از ایران و ایرانی بودن، از آنجا که ناخودآگاه در جست‌وجوی کمالیم، آغشته به ایرانی بودنیم. ما هرقدر که در خلاف جهتِ قطار فرهنگ حرکت کنیم، باز سوار همین قطار و رهروی همین راهیم، چراکه فرهنگ صاحبخانه وجود ما است. هرچند ظاهرا انتقادات‌مان بهانه‌های مختلفی دارد، ولیکن تاریخی که نظر کنیم همان چیزی است که فرهنگ ایرانی را قوام و دوام و اعتلا بخشیده است. ما از رهگذر این سرزنش‌ها تلویحا به خود و دیگران تذکر می‌دهیم که ایرانی بودن مسوولیت خطیری است و البته گاهی هم بدمان نمی‌آید خود را از بار این مسوولیت برهانیم. از این منظر باید به حالِ جامعه‌ وقتی تاسف خورد که پر از کاستی است ولی نسبت به عیوب خود نامطلع و بی‌حس است و رویایی برای اصلاح ندارد.

انتهای پیام/

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید